ابرصورتي دومين مجموعه داستان عليرضا محمودي ايرانمهر است كه نشر چشمه در زمستان88 آن را منتشر كرد. تفاوت زباني، فرمي و ساختاري داستانهاي اين مجموعه و نيز ظرفيتهاي معنايي گسترده هر داستان امكان بررسي كل اين مجموعه را در يك يادداشت بسيار دشوار ساختهاست اما در عين حال مفاهيم بنياديني كه تمامي داستانهاي كتاب را به يكديگر پيوند داده باعث ميشود با بررسي چند داستان بتوان به فضاي كلي آن پي برد.
اوديسه يكي از خاصترين داستانهاي اين مجموعه است؛ روايتي از زندگي شگفت حشرهاي كه در عين حال تنهايي انسان را واكاوي ميكند. اوديسه ايرانمهر برخلاف اوديسه هومر كه شرح (جی بای) سفرهاي مشقتبار اوليس افسانهاي است، شرح فانتري حوادث حشرهاي چون گرگور زامزا است كه با جثه كوچكش در سرزمين خدايان المپ در پشت كتابهاي كتابخانهاي پناه گرفته و با خوردن شاهكارهاي ادبي مانند ابلوموف، پيرمرد و دريا و... به حياتاش ادامه ميدهد.
زئوس، خداي خدايان المپ، نماد قدرت و قانون در آسمان و زمين است. اوليس، حشره راوي اين داستان كه سرشار از عشق و مهر به خدايگان است و آرزوي هم صحبتي با آنان خصوصا زئوس را دارد اما در نخستين رويارويي، با پيرزني وحشتزده مواجه ميشود كه عزم كشتن او با اسپري حشره كش را دارد. او براي گريز از مرگ، از قلمرو زئوس خارج شده و به قعر زمين (چاه فاضلاب) (جی بای) يعني قلمرو «هاديس» برادر ديگر زئوس كه فرمانرواي زيرزمين است ميرود و عليه زئوس و اخلاقيات حاكم و رايج، از قعر چاههاي توالت عصيان ميكند. اما در نخستين يورش، تمامي لشكر او تار و مار ميشوند.
سرنوشت قهرمان اوديسه ايرانمهر، همان سرنوشت انسان در مقابل ربالنوعان است؛ همان عشق انسان به عظمت خدايگان و تمناي برابري و هم صحبتي با آنان و همان استيصال و نهايتا همان عصيان در مقابل آنان و همان سرنوشت بازيچه بودن در دست ايشان.
داستان اوديسه گذري فانتزيوار بر تاريخ اسطوره و تمدن بشري دارد و جنايات و رخدادهاي بشري را مرور ميكند.
به اين ترتيب ما در (جی بای) اوديسه ايرانمهر با ملغمهاي از نمادها و اسطورههاي كهن و دوران مدرن، از اسپارتاكوس و وايكينگها و هيدگر و هيروشيما و آشوويتس گرفته تا شرلوك هولمز و نيروانا و آنجلينا جولي و 11سپتامبر مواجه هستيم كه داستان را جذابتر ميكند.
اوديسه پر از جملاتي عجيب و نظراتي درباره مفاهيم انساني مانند عشق، آگاهي، حقيقت و زيبايي است. اما شايد جمله كليدي داستان كه به نوعي جمله كليدي مجموعه داستانهاي كتاب نيز به شمار رود اين جمله است: «ما با تمام جانمان رنج ميكشيم اما چون باراني كه بر اقيانوس باريده باشد نشاني از آن بر جاي نميماند».
اما متفاوتترين داستان اين مجموعه «موزههاي قاضي» است؛ داستاني با (جی بای) حداقل تكنيك كه برهوت خيسي را براي خواننده ترسيم ميكند؛ برهوتي كه نيازمند زايشي ديگر است.
فضاسازي در اين داستان با عكسهاي نامنظم به هم چسبيدهاي صورت گرفته و روايت را پيش ميبرد كه درختان بيد در مه، جدولهاي خيس ميدان شهر، چكههاي آب سطلهاي آهني ميدان و گاريهاي خيس و خالي شهر و... نمونههايي از آنهاست.
نويسنده با ترسيم فضاي خالي شهر كه باراني ريز و نامحسوس همه جايش را پر كرده با آدمهايي كه محو و ناشناس باقي ميمانند ارائه اطلاعات خوانده درباره اين شهر را تا حد دو ساختمان بزرگ و مشخص در تنها ميدان شهر كه به خيابان محل سكونت (جی بای) محترمين شهر وصل است، تقليل ميدهد. اين دو ساختمان، عمارت شهرداري (محل حافظ شهر) و عمارت دادگستري (محل حافظ قانون) هستند.
واقعه مهم رخ داده در داستان مربوط به تك درخت موزي است كه به ناگاه در حياط خانه ويلايي شهردار روييده و روز به روز برخلاف همه قوانين طبيعي و زيستمحيطي با رشد نامتعارف خود اعجاب ميآفريند. اين رخداد برخلاف همه رخدادهاي واقع شده در آن شهر است و تنها قاضي شهر را متوجه خود كرده است؛ رويش و رشد و بلوغي هيجانانگيز در جايي كه هوايي خشك و مردمي دل مرده دارد. قاضي كه خود مرد قانون و حافظ آن است تنها كسي است كه از اين حركت برخلاف قانون مسرور است. (جی بای) او هر روز در اين باران بيپايان، باراني به تن و چتر به دست با دماغ بزرگ و با شكوهي چون كشتي سرگردان كه با دماغه بزرگش از دورترين درياهاي جهان مه را ميشكافد، به تماشاي اين موجود قانون شكن ميرود.
در اين به خويش خواني درخت، قاضي با نوعي دگرديسي يا همذاتپنداري مواجه است. بهطوري كه ظاهر قاضي با آن باراني سبز و دماغ بزرگ زرد به درخت شباهت پيدا كرده، يا آرزوي اوست كه به درخت شباهت داشته باشد: «... پس قاضي چترش را بست و گذاشت باران ناپيدا، برگردانهاي پهن يقه باراني سبزش را كه مثل دو برگ موز روي شانههايش پهن شده بود، خيس كند...» (ص48، موزههاي قاضي) (جی بای)
درنگهاي قاضي در جلو حياط خانه شهردار و توجه بيش از حد او به تنها درخت موز كه جذابترين موجود زنده در اين شهر كسالت بار است، از نگاه تيزبين صاحب آن يعني شهردار دور نمانده.
شهردار پير با آن موهاي ژوليده و تنك، پنهاني و وحشت زده از پشت پرده سرخ عمارت شهرداري مراقبت قاضي و رفتار اوست. شهردار كه ترجيح ميدهد هرگز جز در مراسم بسيار رسمي با قاضي روبهرو نشود از اينكه چيزي در خانه او، مرد قانون را بهخود جلب كرده، هراسان و وحشتزده است. چه تنها بيقانوني و وقوع جرم و جنايت است كه ميتواند به آن دقت و استمرار، نگاه مرد قانون را بهخود (جی بای) جلب كند.
در اين پيگيري، شهردار پي ميبرد كه آن موجود اعجاب انگيز و متخلف همان درخت موز است كه برخلاف قانونهاي ازلي و محيطي در حال رشد است. ترس و وحشت شهردار در نقطهاي به اوج خود ميرسد كه نخستين خوشه سبز موز بر ساقه درخت نمايان ميشود: عصيان در خانه شهردار!
«... خوشهاي از موزهاي چند وجهي و كوچك به رنگ سبز تيره با نوكهاي قهوهاي برجسته، همچون سنگهاي يشم تراش خوردهاي كه وسوسهاي درون شان ميتپيد و قاضي را به تصاحبشان برميانگيخت و شهردار را از مكري در كمين بر حذر ميداشت. چشمان قانون هر روز به حياط خانه او خيره ميشد...» (ص51، موزههاي قاضي)
شهردار بيمناك (جی بای) است كه چه خطري در پي اوست؟ اما نگاه قاضي براي او قابل فهم نيست. ما نيز به واسطه زاويه ديد انتخابي نويسنده (داناي كل) پي به نگاه قاضي ميبريم. چه، با توجه به نوع احساسات و روحيهاي كه از يك مرد قانون سراغ داريم (صلابت و خشكي) و بهرغم ظاهر پرابهت قاضي، درون او با انساني كاملا متفاوت مواجه ميشويم؛كسي كه عصيان آرام و حركت خلاف جهت و نپذيرفتن قانون را در حياط خانه شهردار و در سيماي درخت موز ديده و آن را تحسين ميكند، به نوعي كه با آن همذات پنداري هم كرده و ادامه آن را ادامه حيات و زندگي خود درونياش ميبيند! خود (جی بای) دروني كه در حصار قانون و حفاظت از آن منكوب و سركوب شده است.
بهرغم دلبستگي و اميد قاضي به اين عصيان آرام و پنهاني و باران پياپي 9 روزه در برهوت گرم و خشك شهر، درخت موز ميپژمرد و تنها نشان عصيان و زندگي در شهر رو به نابودي ميرود. با اين واقعه تنها نور و درخشش در زندگي قاضي نيز به تاريكي ميگرايد و خواننده در اين تعليق ميماند كه آيا قانونها و ناموسهاي ازلي اين عصيان را در سرزمين همسانيهاي مطلق سركوب ميكنند؟ يا نه، ترس شهردار و نگراني او از عصيان، درخت را از پا مياندازد؟ عدد9 نيز كه نماد زايش و باروري است، در داستان زايشي را در پي ندارد.
و اينكه موزهاي قاضي بازگوكننده دوباره اين اصل است كه حقيقت (يعني آنچه ما ميخواهيم) جدا از واقعيت (يعني آنچه وجود دارد) است.
همشهری
گردآوری: سایت تفریحی
فرغون دات کام